خرید بک لینک
میخواستم روی یه صندلی کنار پنجره اتوبوس بشینم و سرم رو به شیشه تکیه بدم، ولی خب همیشه خواستن ما کافی نیست؛ هیچ صندلی کنار پنجرهای خالی نبود؛ فلذا کنار یه خانم مسن نشستم. ناخودآگاه برگشتم به ۱۷ روزی

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 18:23

چند روز پیش عمو رفت. خبر که رسید، دستهای بابا لرزید و من گریه میکردم، سرم گیج میرفت و پاهایم دیگر روی زمین نمیماند ولی گریه میکردم؛ بابا آمد و گفت قوی باش. نگاهش کردم. چشمهایش قرمز بود، نمیدانم

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 18:23

غزالِ تمامِ غزلهای عاشقانهام.

برچسب: نویسنده: بهراد ایمانی تاريخ: يکشنبه 12 اسفند 1397 ساعت: 18:23

صفحه بندی